مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

329

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غسل كنند و چرك از تن پاك سازند و او از بهترين نعمتهاى دنياست . آن مرد پرسيد : اگر قصد غسل دارى و يا تن همىخواهى بشوئى ، به دريا شو . ابو صبر جواب داد : قصد من گرمابه است . آن مرد گفت : ما گرمابه را ندانسته‌ايم كه چگونه مىشود ؟ اگر ما بخواهيم غسل كنيم ، به دريا همىرويم . چون ابو صبر دانست كه آن شهر گرمابه ندارد و مردمان آن شهر ، گرمابه نميدانند چيست ، در حال رو ببارگاه ملك نهاده ، حاضر شد و زمين بوسيده ، او را دعا كرده ، گفت : اى ملك ، من مردىام غريب . صنعت من گرمابه‌اى است . چون به شهر تو درآمدم ، خواستم كه بگرمابه شوم . در اين شهر ، گرمابه نديدم . مرا عجب آمد كه شهرى بدين خوبى ، چگونه گرمابه ندارد . كه گرمابه بهترين لذت‌هاى دنياست . ملك پرسيد : گرمابه چيست ؟ ابو صبر ، اوصاف گرمابه از بهر ملك بيان كرده ، گفت : شهر تو كامل نشود مگر اينكه در آن گرمابه‌اى بنا نهى . ملك ، او را خلعتى و اسبى با دو غلام ببخشود و چهار كنيز به او داده ، خانهء فرش كرده از بهر او مهيا كرد و او را بيش از صباغ گرامى بداشت و بنايان با او بفرستاد و گفت هرمكانى كه بپسندد ، در آنجا گرمابه بنا كنند . ابو صبر با بناها در شهر همىگشت تا مكانى را بپسنديد . بنايان را به بنا كردن اشارت نمود و كيفيت گرمابه بايشان همىآموخت تا اينكه گرمابه بىنظير بنا نهادند و نقاشان را حاضر آورده ، نقش‌هاى عجيب در او بنگاشتند ، بدانسان كه ناظران را بهجت ميافزود . پس از آن بنزديك ملك آمده ، او را از انجام بنا و نقش گرمابه آگاه كرد و به او گفت : گرمابه را نقصانى جز فرش و فوطه نمانده . ملك ، ده هزار دينار بابو صبر داد . ابو صبر ، فرش و فوطهاى حرير شرى كرد . و هركس كه از در گرمابه ميگذشت ، چشم بر آن دوخته ، در آن حيران مىشد . و تمامت خلق بر وى هجوم آورده ، تفرج مىكردند و مىگفتند : اين چيست ؟ ابو صبر بايشان ميگفت : اين گرمابه است . ايشان شگفت ميماندند . پس از آن ابو صبر ، آب به گرمابه كرد و آب بحوض‌ها بسته ، فواره به كار انداخت و هركس از اهل شهر او را ميديد ،